دست نوشته های یک دختر 7 ساله

خرس کوچولو و میمون باهوش

بچه ها من می خوام واستون ادامه ی خرس کوچولو یعنی خرس خیال باف را بنویسم : خرس کوچولو می خواست تاب بازی کند ولی خودش نمی توانست .  رفت پیش میمون باهوش و گفت : من می خوام تاب بازی کنم.  میمون باهوش قبول کرد و گفت : من روی تاب می نشینم و تو روی پای من بنشین . خرس کوچولو قبول کرد و روی تاب نشستند ، آن ها خیلی زود پرت شدند روی ابر ها و وارد داستان جک ولوبیای سحرآمیز شدند.  یک دیو آن ها را زندانی کرد. آن ها جک را از زندان نجات دادند و لوبیای سحرآمیز را قطع کردند . تمام     ...
14 مرداد 1390

نامه ای برای مادر

      مادر عزیزم سلام .   شما مانند یک گل خوش بو در باغ زندگی من هستید و پر از لطف و مهربانی هستید . فرشته ها و خداوند بخشنده و مهربان از تو به خاطر کار های خوبت راضی هستند . مادر خوبم از تو بسیار سپاس گزارم که وقتی مریض می شوم مواظب من هستی .        روز مادر مبارک ...
4 خرداد 1390
13371 0 28 ادامه مطلب

آخرین روز مدرسه

  امروز که آخرین روز مدرسه است می خواهم برایتان داستان های کمی بگویم مثل دیکته ای به نام حرف های معلم . منتظر بمانید تا از مدرسه بر گردم .... ...
29 ارديبهشت 1390

نامه برای بابای عزیزم

پدر عزیزم سلام؛ من از شما برای زحمت  هایی که برایم کشیده اید سپاس گزارم  .  شما خیلی برای خوب بزرگ شدن من تلاش کرده اید . من برای کمک های شما قوی و عاقل شده ام . شما خیلی مهربان هستید و در زندگی به من کمک کرده اید . من می خواهم در کار ها به شما کمک کنم . حالا که من کم کم بزرگ می شوم خیلی خوش حال هستم . وقتی شما سر کار  هستید و نصف شب که من خواب هستم از آنجا بر می گردید دل من برای شما تنگ می شود .   خداحافظ                        ...
23 ارديبهشت 1390

خرس خیال باف

به  نام  خدا یک خرس بود که خیلی خیال می کرد  .  او همیشه فکر می کرد فرشته  است و پرواز می کند .  هر روز وقتی که می خواست  عسل بخورد زنبور ها نیشش می زدند اما فایده ای نداشت.   خرس کوچولو یک فکر کرد فکرش این بود که: وقتی که زنبور ها  در کندو نیستند از پشت درخت دستش را در کندو بکند و عسل بردارد . او همین فکرش را انجام داد و عسل خورد .  او تازه فهمیده بود هر کاری را باید سر جای خودش انجام داد حتی خیال بافی را . تمام                            ...
14 ارديبهشت 1390

من و داداشم

  با سلام اسم من الهام است . من هفت ساله هستم و یک داداش دارم. او همیشه من را اذیت می کند و من می شوم. من فکر می کنم او پسر بدی است ولی بچه است و نمی فهمد .   ...
13 ارديبهشت 1390

روز معلم

سلام امروز روز معلم بود. داداشم  هم با من به مدرسه آمد و با هم کلاسی ها و برادرم، کلاس را تزیین کردیم تا معلممان بیاید و هیجان زده اش کنیم . در کلاسمان با هم جشن گرفتیم. ما همه با هم به معلممان هدیه دادیم و از او تشکر کردیم که به ما سواد یاد داد. مادرم برای امروز یک کیک خوشمزه درست کرد. امروز خیلی به ما خوش گذشت. خانم معلم عزیز خیلی از شما متشکرم برای همه ی لطف هایتان .   ...
12 ارديبهشت 1390

یک داستان کوچولو

روزی از همین روز ها یک پسر به نام محمد با پدر و مادرش زندگی می کردند . محمد پسر خیلی خوبی است   . همه ی مردم او را  دوست دارند برای این که خیلی با آن ها خوب رفتار می کرد و کمکشان می کرد. یک روز دزد آمد و از خانه ی پدر بزرگش دزدی کرد ، محمد دزد را پیدا کرد و به نزد پلیس برد . پلیس برای کار خوبی که محمد کرد یک پاداش خوب به او داد ، محمد خیلی خوش حال شد و یکی از بهترین آدم های شهر شد.                                       ...
11 ارديبهشت 1390
1