دست نوشته های یک دختر 7 ساله

بچه ها من می خوام واستون ادامه ی خرس کوچولو یعنی خرس خیال باف را بنویسم :

خرس کوچولو می خواست تاب بازی کند ولی خودش نمی توانست .

خرس کوچولو

 رفت پیش میمون باهوش و گفت : من می خوام تاب بازی کنم. 

میمون باهوش

میمون باهوش قبول کرد و گفت : من روی تاب می نشینم و تو روی پای من بنشین .

خرس کوچولو قبول کرد و روی تاب نشستند ، آن ها خیلی زود پرت شدند روی ابر ها و وارد داستان جک ولوبیای سحرآمیز شدند. 

یک دیو آن ها را زندانی کرد. آن ها جک را از زندان نجات دادند و لوبیای سحرآمیز را قطع کردند .

تمام    



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:12 قبل از ظهر | جمعه 14 / 5 / 1390 توسط دانشمند کوچولو

 

 

 

مادر عزیزم سلام .  

شما مانند یک گل خوش بو در باغ زندگی من هستید و پر از لطف و مهربانی هستید .

فرشته ها و خداوند بخشنده و مهربان از تو به خاطر کار های خوبت

راضی هستند .

مادر خوبم از تو بسیار سپاس گزارم که وقتی مریض می شوم مواظب من هستی .

 

    

روز مادر مبارک




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:45 قبل از ظهر | چهارشنبه 4 / 3 / 1390 توسط دانشمند کوچولو

 

امروز که آخرین روز مدرسه است می خواهم برایتان داستان های کمی بگویم مثل دیکته ای به نام حرف های معلم . منتظر بمانید تا از مدرسه بر گردم ....




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:26 قبل از ظهر | پنجشنبه 29 / 2 / 1390 توسط دانشمند کوچولو

پدر عزیزم سلام؛

من از شما برای زحمت  هایی که برایم کشیده اید سپاس گزارم  .

 شما خیلی برای خوب بزرگ شدن من تلاش کرده اید .

من برای کمک های شما قوی و عاقل شده ام .

شما خیلی مهربان هستید و در زندگی به من کمک کرده اید .

من می خواهم در کار ها به شما کمک کنم .

حالا که من کم کم بزرگ می شوم خیلی خوش حال هستم .

وقتی شما سر کار  هستید و نصف شب که من خواب هستم از آنجا بر می گردید

دل من برای شما تنگ می شود .

 خداحافظ                     

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:51 قبل از ظهر | جمعه 23 / 2 / 1390 توسط دانشمند کوچولو

به  نام  خدا

یک خرس بود که خیلی خیال می کرد خیال باطل .  او همیشه فکر می کرد فرشته فرشتهاست و پرواز می کند . هر روز وقتی که می خواست  عسل بخورد زنبور ها نیشش می زدند اما فایده ای نداشت.

 خرس کوچولو یک فکر کرد فکرش این بود که: وقتی که زنبور ها در کندو نیستند از پشت درخت دستش را در کندو بکند و عسل بردارد . او همین فکرش را انجام داد و عسل خورد . او تازه فهمیده بود هر کاری را باید سر جای خودش انجام داد حتی خیال بافی را .

تمام           

              



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:06 قبل از ظهر | چهارشنبه 14 / 2 / 1390 توسط دانشمند کوچولو

 با سلام

اسم من الهامفرشتهاست . من هفت ساله هستم و یک داداششیطاندارم. او همیشه من را اذیت می کند و منناراحتمی شوم. من فکر می کنم او پسر بدی است ولی بچه است و نمی فهمد .

 




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:10 بعد از ظهر | سه شنبه 13 / 2 / 1390 توسط دانشمند کوچولو

سلام

امروز روز معلم بود. داداشم  هم با من به مدرسه آمد و با هم کلاسی ها و برادرم، کلاس را تزیین کردیم تا معلممان بیاید و هیجان زده اش کنیم. در کلاسمان با هم جشن گرفتیم. ما همه با هم به معلممان هدیه دادیم و از او تشکر کردیم که به ما سواد یاد داد. مادرم برای امروز یک کیک خوشمزه درست کرد. امروز خیلی به ما خوش گذشت.

خانم معلم عزیز خیلی از شما متشکرم برای همه ی لطف هایتان.

 





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:35 بعد از ظهر | دوشنبه 12 / 2 / 1390 توسط دانشمند کوچولو

روزی از همین روز ها یک پسر به نام محمد با پدر و مادرش زندگیمی کردند . محمد پسر خیلی خوبی است فرشته . همه ی مردم او را دوست دارند برای این که خیلی با آن ها خوب رفتار می کرد

وکمکشان می کرد. یک روز دزد آمد و از خانه ی پدر بزرگش دزدی کرد ، محمد دزد را پیدا کرد و به نزد پلیس برد . پلیس برای کار خوبی که محمد کرد یک پاداش خوب به او داد ، محمد خیلی خوش حال شد و یکی از بهترین آدم های شهر شد.                                     



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 6:34 بعد از ظهر | يکشنبه 11 / 2 / 1390 توسط دانشمند کوچولو

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:40 بعد از ظهر | شنبه 10 / 2 / 1390 توسط دانشمند کوچولو
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ